بازي سرنوشت/بازي سرنوشتfairanblog.com شماره حساب Tue, 22 Apr 2008 21:25:39 GMT helinasprivate /?mode=DirectLink&id=187548 <p><br /><font color="#ff33ff">شماره حساب دلمو ميدم هرچي غمو غصه داري به حسابم واريز كن يه چك سفيد از قلبمو مي دم هر چي نوشتي غمي نيست با مرام غما تو ميخرم <img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/9.gif" width="18" /></font></p><p><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/8.gif" width="18" /><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/32.gif" width="18" /></p> گوش کن Mon, 21 Apr 2008 17:08:21 GMT helinasprivate /?mode=DirectLink&id=186431 <font color="#ff33ff">گوش کن...صدای نفس هایم را می شنوی؟مرگ یا زندگی را...آرامش و بی قراری را...می توانی در هرم نفس هایم حس کنی!<br /><br />گوش کن...صدای وزش باد در پیچش شاخه ی بید مجنون و بهار نارنج را می شنوی؟...مرا در صدای باد جستجو کن!...در بارش بارانی تند...سیلابی که می شوید و پاک می گرداند...در نم نم بهاری باران بر سر گنجشکان عاشق پیشه و ثنا گوی...<br /><br />گوش کن...صدای امواج بی قرارو آشفته حال اقیانوس را می شنوی؟که بی کرانه...از کرانه ها به کرانه ها پناه می برند...مرا در صدای موج های بی قرار پیدا کن!<br /><br />طعم ملس طوفان را که با گردباد و گاه قطره ای باران می آمیزد چشیده ای؟...طعم بی قراری هایم را این گونه دریاب!!...آرامش با من وداع گفته است!...<img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/14.gif" width="18" /></font> نگاه Sun, 20 Apr 2008 21:33:04 GMT helinasprivate /?mode=DirectLink&id=185840 <table class="rowtable trow normal" cellspacing="0" cellpadding="0" border="0"><tbody><tr><td class="row_title_new" valign="top"><p align="center"><sub><font color="#ff00ff" /></sub></p></td></tr><tr><td class="row_text2" style="vertical-align: top; padding-top: 0px"><div class="row_body" id="body_reply_1636631" align="center"><font color="#ff00ff"><sub>نگاهم خیره می ماند به تصویری كه در آن هیچ كسی نیست.هیچ نقشی نیست.دلواپس لحظه های رفته ام.در خلوتی این شب پنجره پر نور نمی شود.باز هم احساس مبهمی دارم.كسی نیست ودر حصار تنهایی مانده ام.شبیخونی از یادها مثل خوابی به سراغم می آید.جا ماند ه ام.هزاران قرن همه رفته اند در آواری دل خود را دفن می كنم.باز هم سكوت است وسیاهی.نگاهم هنوز آن قاب خالی را می نگرد ومن در غبار آن فراموش می شوم</sub></font></div></td></tr></tbody></table> شناسنامه Sun, 20 Apr 2008 21:20:48 GMT helinasprivate /?mode=DirectLink&id=185813 <p><font color="#ff00ff">از وقتی بچه بدنیا اومده بود 1 ماهی میگذشت ولی هنوز شناسنامه نداشت . پدر بچه ماموریت بود و مادر باید دست به کار میشد <br />دخترک نه دیگه واسه خودش خانومی شده بود رفت به سمت ثبت احوال <br />وقتی وارد شد پلاکاردی رو که روش نوشته بود شناسنامه جدید رو دید و به سمتش حرکت کرد یه آقایی باریش هاو ابروهای مشکی مسئول اونجا بود<br />خانم به سمتش حرکت کرد و گفت : سلام ببخشید میخواستم برای بچم شناسنامه بگیرم<br />آقاهه که سرش تو کار بود گفت : مدارکو اوردین<br />خانمه گفت: ب ب بله ایناهاش<br />آقاهه همین طور که سرش تو برگه ها بود مدارکو گرفت و یه شناسنامه ی جدید برداشت  و نوشت زیر لب گفت چه اسم قشنگی مهدی<br />اسم خود آقاهه هم مهدی بود . نوشت نام نام خانوادگی تاریخ تولد رسید به اسم اولیا اسم پدر ..... اسم مادر نازنین ...<br />دیگه خود نویس هم نمینوشت دستشم نمیتونست حرکت بده همین طور که داشت اسم مادرو مینوشت نازنین یه قطره اشکش روی اسم افتاد و جوهرش پخش شد خانمه داد زد : هووی آقا ببین شناسنامه رو چیکار کردی . شناسنامه بچمو چیکارکردی                   </font></p><p><font color="#ff00ff">  آقاهه صورت پر از اشکشو بالا اورد و  دخترک و دید <br />آره دخترک برای اون فقط تصویری از دخترکی این خانم مونده بود ولی حالا خیلی ناز شده بود مثه اسمش ناز         </font></p><p><font color="#ff00ff">چشمشون تو چشم هم افتاد خانمه اول چهره ی پنهان شده زیر ریش اونو نشناخت ولی بعد از چند لحظه چشمای پر از اشک آقاهه رو شناخت درست مثه همون روزی بود که با گریه به دخترک میگفت نرو<br />دخترک تازه فهمیده بود چقدر دنیا کوچیکه</font> </p> جك Sun, 20 Apr 2008 21:03:45 GMT helinasprivate /?mode=DirectLink&id=185781 <font color="#ff00ff"><p>صبح کیفم را زدند، بدبخت شدم، توش همه زندگیم بود، شناسنامه، پاسپورت، کارت ملی، 2.5 میلیون پول، 14 تا سکه تمام بهار آزادی، یه شاخه نبات، یک دست آینه و شمعدان . . . . . بنده وکیلم؟<img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/4.gif" width="18" /></p><font color="#ff00ff"><p>چند وقته دلم هوس تاب بازی کرده . . . . اجازه هست بیام تو ذهنت ؟ . . . . آخه شنیدم مخت تاب داره</p><font face="Times New Roman"><font color="#ff00ff"><p>تركه میره بقالی، میگه: آقا نوشابه خانواده دارین؟ یارو میگه: بعله. میگه: به مجرد هم میدین؟<img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/4.gif" width="18" /></p><p><font color="#ff00ff"></font><font face="Times New Roman"><font color="#000000"><img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/4.gif" width="18" /></font></font></p><p>مارمولک میره مشهد میشه مشمولک ، میره کربلا میشه کربولک ، میره مکه میشه حاج مولک ، میره شابدوالعظیم میشه شومبولک ، میره قزوین میشه انگولک</p></font></font></font><font face="Times New Roman"><font color="#000000"> <img height="18" src="http://www.iranblog.com/smiley/4.gif" width="18" /></font></font></font>